محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1019
تاريخ الطبرى ( فارسي )
واقدى گويد : مادر سمره زن مرى بن سنان ، عموى ابو سعيد خدرى ، بود و در خانهء او بزرگ شده بود و چون پيمبر سوى احد مىرفت و ياران خود را سان ديد ، سمرة بن جندب را جزو خردسالان رد كرد و به رافع بن خديج اجازه داد و سمره به ناپدرى خويش گفت : « پدر جان پيمبر به رافع بن خديج اجازه داد و مرا رد كرد ولى من در كشتى رافع را به زمين مىزنم . » مرى بن سنان به پيمبر گفت : « پسر مرا رد كردى و رافع بن خديج را اجازه دادى اما پسر من او را زمين مىزند » پيمبر بگفت تا كشتى گرفتند و سمره ، رافع را به زمين زد و به او نيز اجازه داد كه در جنگ احد شركت كند . بلد مسلمانان در راه احد ابو خيثمهء حارثى بود . ابن اسحاق گويد : پيمبر برفت تا از حرهء بنى حارثه عبور كرد و آنجا دم اسبى به شمشيرى خورد كه از نيام درآمد و پيمبر كه فال زدن را خوش داشت اما افراط نمىكرد به صاحب شمشير گفت : « شمشير خويش را در نيام كن كه امروز شمشيرها از نيام درآيد . » آنگاه پيمبر به ياران خويش گفت : « كى مىتواند ما را از راهى ببرد كه بر - اين قوم گذر نكنيم . » ابو حثمه گفت : « اى پيمبر خدا من اين كار مىكنم » ابو حثمه پيش افتاد و او را از حرهء بنى حارثه و اراضى آنها عبور داد و به زمين مربع بن قيظى گذشت كه منافقى نابينا بود و چون عبور پيمبر و ياران وى را بدانست خاك به روى آنها مىافشاند و مىگفت : « اگر پيمبر خدايى روا نمىدارم كه به باغ من درآيى . » گويد و مشتى خاك برگرفته بود و مىگفت : « اى محمد اگر مىدانستم كه جز تو به كسى نمىخورد به رويت مىزدم . » ياران پيمبر خواستند او را بكشند ولى گفت : « چنين نكنيد كه او كور ديده و كور دل است »